تبليغاتX
ღ.•*♥*•.ღ زنــــدگــــــــــی ღ.•*♥*•.ღ
ღ.•*♥*•.ღ زنــــدگــــــــــی ღ.•*♥*•.ღ

 

 

                                    برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

 

گفتمش نقاش را نقشی یکش از زندگی

                                 با قلم نقش سرابی بر گذر گاهی کشید

گفتمش بنما مصور لقش یک آزاده را

                                   آدمی را کنده بر پا بر بن چاهی کشید

               ( او علی را راز گویان بر سر چاهی کشید )

   گفتمش امید را نقش و نگاری بر فکن

                          چشم خود بست و خطوط در هم و واهی کشید

گفتمش از بی خیالی اسوه کامل بکش 

                                  با قلم نقش حماری در چرا گاهی کشید

گفتم او را نقش خوش بینی بزن

                               با قلم کوهی ز مشکل را پر کاهی کشید

گفتمش از آزمندان چهره کامل بکش

                                          با قلم تختی مرصع وندر آن شاهی کشید

گفتمش بنما عیان زیباترین سرمایه ها

                                        با قلم نقشی ز ایمان وز آگاهی کشید

گفتمش فرق میان باطل و حق را بکش

                                 گرگ و میش بامدادان در سحر گاهی کشید

گفتمش عدل و مروت در چه کس داری سراغ

                               او قلم بشکست و با تلخی ز دل آهی کشید

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:9 توسط شهرام| |

 

 در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي     معاشقه هاي ديدني بچه هاي بانمك    
از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار
ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر
در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا  از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف
ميكرد ، هم اتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد.
تا روزی که مرد كنار پنجره از دنيا رفت.
مرد ديگر  از پرستارتقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند .آن مرد خود را به سمت پنجره
كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون بيندازد .
در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، از پرستار پرسيد كه چرا هماتاقيش  مناظر دلانگيزي   از بیرون این پنجره براي او توصيف می کرد ؟
پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد حتي نميتوانست ديوار را ببيند او نابینا بود !!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:55 توسط شهرام| |

فرمانروایی که می‌کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد ، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم ، چه می‌کنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا ، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم ، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی ، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می‌کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می‌کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا  کند ...

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:20 توسط شهرام| |

 

 من فکر میکردم فرشته ها رو باید اون دنیا ببینیم

ولی روز دوم مهر اونا رو روی زمین دیدم

نه تعجب نکنید بله همینجا روی زمین توی اورمیه و خوی

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:14 توسط شهرام| |

 

یچوقت چشمای مغرورش هیچ وقت از یادم نمیره .رنگ چشاش آبی بود .رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرممبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .دوستش داشتم .لباش همیشه سرخ بود .مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .دیوونم کرده بود .اونم دیوونه بود .مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .بعد می خندید . می خندید و…منم اشک تو چشام جمع میشد .صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .قدش یه کم از من کوتاه تر بود .وقتی می خواست بوسش کنم ٫چشماشو میبست ٫سرشو بالا می گرفت ٫لباشو غنچه می کرد ٫دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .من نگاش می کردم .اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫لبامو می ذاشتم روی لبش .داغ بود . وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .می سوختم .همه تنم می سوخت .دوست داشت لباشو گاز بگیرم .من دلم نمیومد .اون لبامو گاز می گرفت .چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .من هم موهاشو نوازش میکردم .عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫جاش که قرمز می شد می گفت :هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .تا یک هفته جاش می موند .معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .تموم زندگیمون معاشقه بود .نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫میومد و روی پام میشست .سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟می گفتم : نه . می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …بعد می خندید . می خندید ….منم اشک تو چشام جمع می شد .اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .با شیطنت نگام می کرد .پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .مثل مجسمه مرمر ونوس .تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .مثل بچه ها .قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .بعد یهو آروم می شد .به چشام نگاه می کرد .اصلا حالی به حالیم می کرد .دیوونه دیوونه …چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .لباش همیشه شیرین بود .مثل عسل …بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .می خواستم فقط نگاش کنم .هیچ چیزبرام مهم نبود .فقط اون …من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .خودش نمی دونست .نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .بهار پژمرد .هیچکس حال منو نمی فهمید .دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم . یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫دستموگرفت ٫آروم برد روی قلبش ٫گفت : می دونی قلبم چی می گه؟بعد چشاشو بست.تنش سرد بود .دستمو روی سینه اش فشار دادم .هیچ تپشی نبود .داد زدم : خدا …بهارمرده بود .من هیچی نفهمیدم .ولو شدم رو زمین .هیچی نفهمیدم .هیچکس نمی فهمه من چی میگم .هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:59 توسط شهرام| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت